مهتاب مرده است /
در من ستاره نیست /
اما به چشمان تو سوگند /
از آسمان پرم /
من این عهد را باور کردم
می خواستم آسمان را حس کنم
اما درست هنگامی که به یک قدمی اش رسیدم
ترسیدم
و اون زمانی بود که گفت
امشب نقش تاریک دلم نورانی ست /
. . .
امشب تمام شدم در نهایت مهربانم /
. . .
اما نخواست بگه ادامه ی
امشب مهربانی مرا همراه هست که . . .
و من ترسیدم که حدس بزنم
و من ترسیدم باور کنم که داره اتفاق می افته
و زمانی شهامت باورش را پیدا کردم که دیر شده بود
خیلی دیر
